بين عقل و احساس گير كردن عجب گير كردنيه!!
خسته ميشه فكر و خسته تر ميشه دل...!
شايد همونه... ولي نشونه ي اون... نه اون نبود!
نكنه تصادفي بود و من دل بستم به يك تصادف!
ولي نه! وقتي من ازش خواستم اون نشون داد! پس اين چيه؟!
آخه اين دل ديوونه رو چي كارش كنم!؟!
منطق... آره منطق ولي نه توي اين مورد! نه توي اين سن! نه توي اين برحه زماني!
يادته؟! اونروز توي حجر اسماعيل چقدر خودمو خرد كردم در برابر اونهمه عظمتت؟! يادته؟! براي اولين بار بود كه اونجا رفتم و نماز حاجت خوندم؟!!!
اونم من... مني كه اصلا دعا نميكنم بيام و نماز حاجت بخونم؟!!
من خودمو شكوندم اونجا ... اونم فقط براي تو!
غرور... تعصب... همه و همه اونجا توي اون ظهر داغ... زير نور اون آفتاب توي اون حجر و زير ناودون طلات و كنار خودت... مقابل خودت مقابل تمام عظمت عالم شكست....
پس... خودت خود خودت هوامو داشته باش كه من منگ منگم!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 19:36  توسط مالک
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:7  توسط مالک
|
خدايا به من رفيقي بده که با من گريه کنه
رفقايي که با من بخندند زيادند.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:5  توسط مالک
|
مگر از زندگی چه می خواهید كه در خدایی خدا یافت نمی شود ؟!

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 11:27  توسط مالک
|
مــرا امیـــد وصـل تو زنــده مــی دارد
و گرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:20  توسط مالک
|
(...)
خوشا بحال او كه عاشق توست... آنكه مي يابدت در نرمي آب و سختي سنگ... در لطافت بهار و در خشونت زمستان...در حال و در هر زمان...
عشق ميجوشد در قلب كوچكم و ضربان نبضم تند ميشود... و همچنان حس گنگي عذابم ميدهد...
مهربانم،
نميدانم كدام سو به افق روشن بي سوئي ختم ميشود...كدام وجود رهنمونم ميسازد به خلا عاشقانه ي بي وجودي...كدام نور چراغ راه تاريكترين شب عمرم خواهد شد...؟
نگاهم به دنيا... به خودم... به اطرافيانم... تغييري ژرف يافته و اين اميدوارم ميسازد...نه ازان جهت كه حس پيشرفتي در مسير رسيدن به تو حس ميكنم... تنها بخاطر اينكه ميبينم به نحوي مرحله ي جديدي پيش رويم گذاشته اي...اين راه جديد چه به عمق دره ي سياهي منتهي شود چه به اوج قله ي نورفرقي نميكند... نگاهم كرده اي و همين است كه سخت بيتابم ميكند... و هرگاه كه نگاه آسمانيت با زندگي ساده و كوچكم تلاقي ميكند لرزشي وجودم را فرا ميگيرد و برق اميد در چشمانم ميدرخشد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:53  توسط مالک
|